تبليغاتX
مشق شب


تا حالا به حرفای کودک درونتون گوش کردین؟

من احساس میکنم حرفاش زیادی بچگانه است...

آبروی آدم رو میبره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



یار گر من را نگیرد دست کم...

یار با  من مهربان  باشد  اگر

حسرتی بر دل نمیباشد دگر!

یار گر من را نگیرد دست کم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



این روزها دنبال ( ؟ ) میگردم!

نسخه های آماده از قبلتونو میدونم!

"زندگی بی هدف"!!!

"...."

آدم وقتی...

--------------------------------------------

پی نوشت: خوشا پر کشیدن پرستو شدن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



امروز صبح وقتی نعیم رفت و من مشغول کارهای خانه شدم و در همین حین وقتی ظرفهای شسته را جمع میکردم متوجه وجود یک "سوسک" شدم درون یک کاسه!

چنان وحشت کردم که از ترس جیغ بنفشی کشیدم و زدم زیر گریه!

قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم...

دست به دامن تلفن شدم...

ولی کسی کاری نمیتونست بکنه!

تا اینکه بالاخره دست به دامن عمو مهدی(عموی نعیم )شدم...خیلی خجالت کشیدم ولی چاره ای نبود...

اون بیچاره وقتی حال زار و نزار منو دید دلش واسم سوخت...

حالا به نظر شما من باید روم بشه دیگه ببینمش؟

---------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: اینقدر ازش میترسم که با اینکه عکسشو سرچ کردم ولی ترسیدم بذارمش این بالا!

:(

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



خیلی وقت بود آغوش آرام و مطمئن "پدر" را برای خواب امتحان نکرده بودم...

اما دیشب چه شبی بود!

آرام آرام در آغوشش خوابیدم و دیگر هیچ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



زندگی دفتری از خاطرهاست؛

یک نفر در دل شب ،

 یک نفر دردل خاک،

 یک نفر همدم خوشبختی هاست، 

یک نفر همسفر سختی هاست.

 چشم تا باز کنیم، عمرمان می گذرد ما همه همسفریم؛

اما تنهايي پايان قصه ي ماست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



چقدر میچرخد!

سرنوشت را میگویم!

بازی سرنوشت را!

یادت هست بار آخر که آمدی همه دغدغه مان شده بودسایت www.sanjesh.org!

ولی از اینجای قصه به بعد تمام ماجرا عوض میشود!...

تومیروی و من می مانم!

گویا این آخر قصه است...

به سلامت رفیق!

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



این روزهامو بعضی از دوستام خیلی تحت تاثیر گذاشتند!

تاثیرهای مثبت!

از اون هفته که دوستام رو خونمون دعوت کردم!خنده ها و شادیها و قهقهه های یکیشون اینقدر منو تحت تاثیر قرار داد که با خودمون(من و بهشت) گفتیم:"خوش به حالش...چقدر شاده"!

وسعی کردم بیشتر فکر کنم و

۱ـمثبت باشم!حتی اگه فکر میکنم دارم خودمو گول میزنم!

۲ـبرای آدمای دور و برم اندازه خودشون ارزش قایل باشم!نه بیشتر!

۳ـفضای مغزم محدوده بنابر این هر چیزی و هر کسی نمیتونه توش جا داشته باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

ممنونم فاطی خانوم!:)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



این روزها که زیاد در مسیر باد زندگی هستم و مدام از جایی که باید باشم پرانده میشوم به این طرف و آن طرف تنها چیزی که مدام جلوی چشمم است این بیت:

"خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر"

این روزها مانده ام بین این علامتها که کدامیک مناسبتر است برای  پایان این بیت :

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر(.) 

یا:

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر(!)

یا:

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر(؟)

این روزها دلم خیلی ساکت است...وفقط به تنها نوشته ی این دیوارهای بنفش مینگرد و می اندیشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



چه آدمهایی...

چه"اشرف مخلوقاتی"...

لابد هممون هم به خودمون افتخار میکنیم برای حمل این "بار امانت"...

دست مریزاد "آدم"...!

تبارک الله!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  |