تبليغاتX
مشق شب
مشق شب

دیروز و امروز بر خلاف این غیبت کبری! خبرهای خوبی داشتم که قابل ثبت کردن بر جریده  مجازی دفترم باشند...

بعد از این همه  بغض و تیر  و آه و شلاق! خبرهایی هم بودند که منو بعد از ۳-۴ ماه  به وجد آوردند...

خبر دنیا اومدن کوچولوهایی که دوستشون دارم...

طاهره جان بهت تبریک میگم!  خیلی خوشحال شدم که  فهمیدم تو مامان  شدی و داداشم بابا و من عمه!  چه کوچولوی دوست داشتنی بشه اون...

آوا خانم دوست گلم  خیلی خوشحال شدم از اینکه  تو هم مامان شدی و من دوباره خاله شدم...

خدای من شکرت که  اینقدر بزرگی  که بهانه های بزرگ کوچولویی تو زندگی گذاشتی واسه  رها شدن از غم این زمانه سنگ...

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
پدر هم رفت!

رفت پیش مادر!

اگر ارامم و گریه نمیکنم چون میدانم  انقدر خوب و بزرگ بودی که در جایی جز بهشت جا نمیگیری!

سلام من را برسان به همه انهایی که میدانم در انتظارت بودند!

مطمئنم که دیگر نه کمرت درد میکند و نه چشمانت که در این یک سال  و اندی که داغدار  بانویت بودی خشک نماند!

نمیدانم چه بگویم که غم تو انقدر بزرگ است که زین پس برای پدرم گریه میکنم که تو را ندارد! که ریشه ۹۷ ساله اش را از دست داده!

پدر تسلیت باد بر تو غم فقدان مردی که "مرد" بود، مردی که تمام زمان حسرت بیسوادیش را خورد  ولی نمیدانست که چه بزرگ معلمی است برای ما!

هنوز تک بیتهایش در گوشم زمزمه میکند! و لحظه هایی که تو پدر ! با حلقه ی اشکی در چشم میگفتی  ضبط کنید لحظه های شاعرانه این ابر مرد را!

نمیدانم چه بگویم! ولی غمت غم فراق نیست ! غمی است که بر در دل میکوبد و انگار به اسطوره شدن نزدیکت میکند!

آنقدر از بزرگی و مردانگی و دیانتت آموخته ایم که برای نوادگان تو باز گو کنیم... ولی نه به گمانم که تاریخ به خود ببیند چنین مردانی را به این زودیها!

خدایتان بیامرزاد! هر دویتان را که با موهای سپیدتان برکت بخت و زندگیمان بودید!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: حالا دیدید تو پست قبلی  از چه اتفاقایی تو این سال جدید میترسیدم؟

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
یه بهار دیگه...

یه سال دیگه...

یه ادم دیگه(البته امیدوارم)...

حتما میپرسید چرا اینقدر ناامیدانه!؟

چون امسال رو دارم در حالی شروع میکنم که نگرانم برای اتفاقاتی که ممکنه سال اینده رخ دادنشون منو ازار بده و برعکس...

           "یا محول الحول و الاحوال               حول حالنا الی احسن الحال"

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
غیبتم خیلی طولانی شد!

پس سلام میکنم.

"سلام"

تو  این مدت خیلی اتفاقها افتاده:

بهشت درسش تموم شده!

من کنکورم رو دادم!

من سر کار میرم!( البته ۳ روزه)

 و خیلی اتفاقای دیگه....که شاید یادم نیاد!

الانم زیاد حال خوشی ندارم!

فقط اومدم یه ساک ساک کنم و برم!

 

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
من یک سال بزرگتر شدم.

همین!

نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

* * *

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

* * *

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت:

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

* * *

گفتم: ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت:‌ آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

* * *

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

* * *

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

* * *

گفتم:‌ای‌دل چه مه‌ست این؟ دل اشارت می‌کرد

که:‌ نه اندازه‌ی توست این بگذر هیچ مگو

* * *

گفتم: این روی فرشته‌ست عجب یا بشراست؟

گفت:‌ این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

* * *

گفتم: ‌این چیست؟ بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت: می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

* * *

ای نشسته تو در این خانهء پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

* * *

گفتم:‌ ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟

گفت:‌ این هست ولی جان پدر هیچ مگو

نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |

Your horoscope for October 21, 2008

The slightest thing may set you off into a downward spiral of self-pity today, saeideh, so beware. Try your best to stay out of that nasty trap. Keep things on a positive note by sticking to your goals and do what needs to get done. The more productive you are today, the better you will feel. Your emotions are apt to be quite sensitive, so stay close to people who are positive and   upbeat. You don't need any emotional leeches

این لامذهب نمیذاره آدم اعتقاد نداشته باشه بهش!

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
این روزها برایم عجیب شده است.

چیزی که نمیدانم چیست و کیست!

انس است یا جن؟

شیطان است یا پری؟

مدام در گوشم زمزمه میکند...

مرا وسوسه میکند ...

به انجام کارهایی که نمیدانم خوب است یا بد...

دلم "کما" میخواهد...

که نفهمم...

نبینم که اذیت میشوی...

نبینم...

نفهمم...

نبینم...

نفهمم...

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |

دیروز دل دادم

امروز دل شکستی

و  فردا...

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
             ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش... 
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |