تبليغاتX
مشق شب


یا هو

 

احساس "تحمیل شدن"خیلی بده :( از هر نوعیش و تو هر نوع رابطه ای...!میدونین تعریف من از تحمیل چیه؟اینکه یکی برا رفع تکلیف حال آدمو بپرسه!از سر احساس وظیفه در آخرین دقایق روز با یه "sms" یا "missed call"بخوان بگن ما به فکرتیما!!!شخصا ترجیح میدم همین رفع تکلیف هم نباشه!! به نظر من رابطه از هر نوعیش و مخصوصا رابطه هایی که دوستی خونده میشن(گوش شیطون کر!!!)چیزی به نام تکلیف یا وظیفه توشون بی معناست...هر چی که هست خواست و اراده ی خود آدمهاست اگه حالی پرسیده میشه و هر نوع دیگه رابطه باید با یه خواست قلبی باشه(تکرار میکنم منظور من رابطه های دوستیه)

آخه اگه تکلیف و وظیفه باشه که دیگه یه رابطه ی دوستانه و غیر رسمی نمیشه!میشه یه چیزی تو مایه های روابط خشک و رسمی اداری!چیزی که من اسمشو دوستی نمیذارم...میذارم همون رفع تکلیف!ترجیح میدم همچین رابطه ای رو اصلا نداشته باشم چون صرفا....!

نه که فکر کنین دوستی واسه من مرز نداره ها؟!نه!اصلا!ولی دوست دارم تو روابطم همونجوری که پاسخ میدم پاسخ دریافت کنم!!

میدونین اون ضابطه های رسمی که اون رابطه های از نوع "رفع تکلیف"رو بوجود میارن میتونه خیلی چیزا رو خراب کنه!البته شاید از نظر مفعولان همچین برخوردهایی "اینا لازمه تو رابطه!!!"  "اقتضای بعضی زمانهاست!!!"

نظر شخصی من اینه که نه تنها اقتضای هیچ زمانی نیست تو رابطه دوستی بلکه فانی خیلی از لحظات هم هست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 




یا حق

 

سلام به همه دوستان خوبم.از این به بعد یه جورایی اینجا میشه خونه مجازی بنده! :))

 ...یه جورایی دلم نمیخواست اولین نوشتمو اینجا اینجوری شروع کنم ولی...ولی یه اخلاقی که دارم(قضاوت خوب و بدش با شما!)اینه که وقتی یه چیزی دغدغه ی ذهنیم میشه و دائم فکرمو به خودش مشغول میکنه نمیتونم راحت از کنارش رد بشم باید پیش خودم یه جوری به یه نتیجه ای برسونمش و با خودم به یه نحوی کنار بیام تا بتونم برم سراغ یه  چیز دیگه....تا وقتی هنوز لبنان جنگ بود همه دغدغه ام شده بود اونجا و همه خاطراتی که از اونجا داشتم که یا میدیدم که تو آتیش میسوختند و یا خاکستربقیه رو تو اخبار فردای اون روز یا تایم های دیگه ی خبری میدیدم...الان که به قول(...)صلح شده و به قول همون(...)حزب الله پیروز شده دیگه نمیخوام بیشتر از این بش فکر کنم چون  میدونم که

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

آنچه البته به جایی نرسد فریاد است...

الان دوباره برگشتم سر همون روزهای قبل از جنگ و دغدغه های شخصی خودم...دغدغه هایی که شاید از وقتی جنسیتم(gender)(نه جنسsex )رو شناختم باهام بودن و...دغدغه ی دختر بودن!زن بودن!مادر بودن!و...نه نه!اشتباه نکنین هیچ وقت دلم نخواسته پسر باشم فقط یه وقتایی که به کلم میزنه دلم میخواد واسه چند ساعت !تکرار میکنم فقط واسه چند ساعت تجربش کنم!همین!:)

دیروز وقتی  استاد سر کلاس زبان پرسید اگه انتخاب جنسیت بچه ای که در آینده قراره مادرش بشین رو میتونستید انتخاب کنین پسر رو انتخاب میکردین یا دختر؟!!!واسه بار اول حرفای دلمو تونستم بزنم البته بازم به یه  زبون دیگه!!!بر خلاف اون چیزی که تصور خیلی از شما هایی که منو میشناسید و میگین خیلی از عقایدم فمینیستیه!میگم اگه انتخابش با خودم بود مطمئنا پسر رو انتخاب میکردم...!!!آره !!میدونین چرا؟چون نمیخوام یه نفر دیگه مثل خودم مجبور بشه که دلشو ببنده رو خیلی از کارها!رو خیلی از حرفها!رو خیلی از جاها!رو خیلی از جاهایی که میخواد باشه و نمیتونه باشه!رو خیلی از کارایی که میخواد ولی نمیتونه انجامشون بده!!حتی چون دختره مجبور بشه به احساس قلبیش دروغ بگه!چون کاری از دستش بر نمیاد!میدونین چرا؟آخه چون دختره!چون جنسیتش محدودش میکنه که حتی خیلی حرفارو بزنه!!حتی اگه اون حرفا حرفای دل باشن!همونجا سر کلاس خیلی از بچه ها گفتند پسر ها هم خیلی مشکل دارند تو زندگیاشون!سربازی!زن گرفتن!و...خنده ام گرفت!یاد اون روز کذایی تو میدون هفت تیر افتادم...نمیگم پسرا خیلی راحتند میدونم اونا هم مشکل کم ندارن تو زندگیاشون ولی

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت اززمین تا آسمان است...!

بازم میگم وقتی دارم از مشکلات خودم و همجنسای خودم میگم دلیل این نیست که جنس مخالف من راحتند...(اثبات شی نفی ماادا نمیکند...!)از بین دوستای صمیمیم کسی رو نمیشناسم که ....!بی خیال...

بر در چه میزنید دری وا نمیشود

ما گشته ایم مگرد که پیدا نمیشود!

دیشب یه عزیزی که همیشه تو زندگیم خیلی قبولش داشتم و دارم مهمون ما بود(فکر بد نکنین!عموم رو میگم)یه بحثی پیش اومد تو همین فضاها!محدودیتهای جنسیتی و...وقتی حرفا و صحبتای عموم رو میشنیدم با اینکه به قول خودش"آتیشم خیلی تنده!:)"ولی تو وجود خودم داشتم فکر میکردم به این که واقعا من اشتباه میکنم؟ یا افرادی که طرف مقابل منن؟یا هیچ کدوم؟یا هر دو؟آخه من که چیزی نمیگم!!!نمیدونم حرف من بی منطقه که میگم نمیدونم چرا حق حضانت مال پدره؟در حالی که 90 درصد زحمات یه بچه رو مادرش میکشه؟!این بی منطقیه؟این بی منطقیه که میگم اگه دادگاه میخواد بچه رو بده به مرد چرا تا 2سالگی که همش زحمته مال مادره و بعدش این حق میرسه به مرد؟!!!نمیدونم شاید خیلی از شماها بگین:" سری که درد نمیکنه دستمال نمیبندند!!به تو چه؟حالا مگه بچه تو رو ازت گرفتن؟!!"ولی منم در جواب بهتون میگم:" به شما چه که لبنان جنگه؟عراق بیچاره است!فلسطین جنگه!مگه بچه های شما رو کشتند؟"

آره آتیشم تنده!!!خیلی هم تنده!!ولی نه واسه اینکه این حقوق رو به من نوعی نمیدن !!!واسه اینکه خیلی هاشون حتی قبول نمیکنن که من نوعی این حقو دارم!

با کمال میل میپذیرم همه نقصهای گفته هامو....:)

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  |