امروز آخرین روز آخرین هفته از فصل گرم و خوب تابستونه!تابستونهارو زیاد دوست نداشتم!علتش رو هنوزم نمیدونم ولی…!این تابستون خیلی تابستون عجیبی بود برای من…هم سخت هم خوب!هم به یاد ماندنی هم جوری که دلم میخواد از یادم بره!یه جورایی "سهل ممتنع"!!!بود.
چه تابستون گرمی بود…تیر…مرداد…شهریور…!شهریور…شهریور…شهریور…!با اینکه چند ساعتی بیشتر نمونده که تموم بشه ولی نمیدونم چرا اینقدر دلم گرفته!اینقدر یعنی خیلیها!خیلی!
فردا شروع یک روز دیگه است!شروع یک فصل جدید!فصل دلگیر وقشنگ پاییز!
ماه مهر…مهرماه…مهر…چه ماهی بشه این مهر ماه امسال!نمیدونم چرا ولی استرس دارم الان که کم کم دارم واردش میشم!شاید…

نه نه! اشتباه نکنین !این از رسمهای برره نیست!ما تو ولایتمون به مسافرتهای آخر تابستون میگیم"کلوخ اندازون"!وجه تسمیه اش رو نمیدونم ولی میدونم نزدیکای مهر که میشه و معمولا آخرین جمعه تابستون معمولا همه فامیل باهم میرن مسافرت حتی مسافرت یک روزه!تا واسه شروع فصل کار و مدرسه و ...بیشتر آماده بشند...منم تا وقتی مقیم مرکز نشده بودم شدیدا اکید داشتم روی همین مسافرت آخر تابستون و حتی خیلی از برنامه ریزیهاش رو هم خودم انجام میدادم(هماهنگی فامیل و تعین محل و مدت اقامت و...) ولی متا سفانه از وقتی مرکز نشین شدم نه تنها خیلی از این آداب و رسوم که بعضیهاشون واقعا قشنگند بلکه خیلی از جنبه های فرهن بومی خودمو فراموش کردم!به قول استاد یه جورایی دچار "الیناسیون" شدم...درست و غلطش رو نمیدونم...قضاوتش با شما!
خلاصه اینکه این چند وقت که نبودم یه مدت به اتفاق خانواده رفته بودم مسافرت!بخاطر حاسیتی که داشتم هیچوقت شمال رو دوست نداشتم اونم تو تابستون!ولی این سفر خیلی فرق داشت خیلی!یه جورایی حس میکنم به این آرامش بعد از یه تابستون فوق العاده سخت نیاز داشتم!خیلی از دغدغه هام رو تونستم تبدیل کنم به تصمیم!برای عملی شدن خیلی از تصمیم هام تلاش کنم!و در نهایت هم همه چیزو بدم دست خودش!
الان خیلی احساس آرامش میکنم...و خیلی خوشحالم که ذهنم از خیلی از دغدغه های چند ساله ام خالی شد.درسته که دغدغه ها و مسائل جدید جاشونو میگیرن ولی دیگه نمیخواهم بذارم خسته ام کنن!
به هر حال به نظرم یه "کلوخ اندازون":)!یا یه سفر چند روزه و یا حتی یه کوهنوردی چند ساعته تو این روزای آخر تابستون فکر بدی نباشه!میتونه آدمو آماده کنه واسه شروع یه فصل تازه!نه؟با دغدغه های تازه تر و شاید قشنگتر!
خلاصه به قول یه عزیزی:"من که دریایی شدم..."!امتحانش مجانیه!شما هم امتحان کنین!
به ما نگفتند...
راستش را به ما نگفتند.یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.گفتند تو که بیایی جوی خون به پامیکنی.راه می اندازی.و از کشته پشته میسازی.ما را از ظهور تو ترساندند...(اما) ما از همان کودکی تو را دوست داشته ایم. وبا همه وجودمان به تو عشق می ورزیدیم وبا همه وجودمان بی تاب امدنت بودیم . عشق تو باسرشت ما عجین شده بود.و امدنت طبیعی ترین وشیرین ترین نیازمان بود. اما کسی به ما نگفت چه گلستانی می شود جهان وقتی تو بیایی . همه پیش از ان که نگاه مهر گستر و دستهای عاطفه تو را توصیف کنند.شمشیر تو را نشانمان دادند ... کسی به ما نگفت ان ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است چگونه ساحلی است؟ ... کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی دلهای ما راپر از عبادت و اطاعت می کنی . وعدالت بر همه جا دامن می گسترانی و خداوند به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند. و خوی ستمگری و درندگی را محو میسازد . و طوق بردگی را از گردن خلایق بر می دارد...کسی به ما نگفت... کسی به ما نگفت...
امید که بیایی.
"سید مهدی شجاعی"
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشکها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای من دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ...
ظهر...
نه...
غروب شد نیامدی....!
"یاهو"
امروز از بین لینکهای همیشگی که دوستان برام میفرستند یه لینک جالب دیدم.متنی بود که عرفان نظر آهاری نوشته بودند .خلاصه اش میشه اینکه"من عرف نفسه فقد عرف ربه"!
به نظر من آدم اگه خودشو بشناسه حتی دیگه لازم نیست تلاشی کنه واسه اینکه خدا رو بشناسه چون کار تمومه دیگه!تو کوله پشتی که واسه شناخت خدا برمیداری اگه "خودشناسی"باشه چیز دیگه ای لازم نیست و برعکس اگه هر چیزی که فکر میکنی تو کوله ات بذاری ولی خودتو نشناخته باشی آخرش یه گوشه کار لنگه!
حالا شما چی میذارین تو کوله تون واسه اینکه خدا رو بهتر بشناسین؟!
چرا توقف کنم چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب ابی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
یکی از چیزهایی که می تونه منو بترسونه
می تونه فراریم بده
یکی از چیزهایی که می تونه داغونم کنه
می تونه مچالم کنه گوشه دیوار
می تونه وادارم کنه هق هق اشک بریزم..
یکی از چیزهایی که هر بار حرفش دلم رو لرزونده
صدایم دو دل شده و ترسو..
حس توقفه
حس اجبار به ایستادن و تسلیم شدنه
شاید حق با توئه
شاید این له له زدن من واسه یه لحظه نایستادن
شاید این دغدغه ئ همیشگیم واسه رفتن واسه پریدن
شاید این حرصم واسه چشیدن زندگی..
یه حس احمقانه ئ بچه گانه است
شاید باید اروم باشم ومنتظر سهمم از زندگی
شاید جیره ئ تموم چیزهای عزیز و دوست داشتنی و خواستنی زندگیم از پیش تعیین شده
شاید باید دل ببندم به لطف پیشونی نویس قصه مادر بزرگها
شاید ..
شاید...
شاید همین خستگی دویدن ونرسیدن
شاید همین لمس حس ناتوانی
شاید همین خفه کردن صدای هق هق زیر پتو ئه که من رو بزرگ می کنه
شاید ..
شاید حق با توئه و بزرگ شدن دردناک
شاید..
ولی
ولی من هنوز همون کوچولوی کله شق و یکدنده ام
هنوز نفس نفس می زنم واسه چشیدن تموم شیرینی زندگی
هنوزم له له می زنم واسه دوست داشتن تا ته خط
هنوز دلم لک می زنه واسه دیدن خوابهای رنگی و دل بستن به تعبیرشون
هنوز چشمام دو دو می زنه
هنوز دلم می لرزه
و هنوزم معتقدم به رسیدن
رسیدن به کجا؟ کی؟
نمی دونم
فقط
حتما جایی هست واسه اروم گرفتن
حتما جایی هست واسه چشیدن احساس رسیدن
حتما جایی هست ...
یاحق
همیشه هر جایی یه کاربری خاص داره که معمولا با نامی که داره تقریبا مشخص میشه!مثل مهدکودک!مدرسه!دانشگاه!
یه جورایی همین یه کلمه معرف نوع کاریه که توی اون محل انجام میشه!
آما!!!یه جایی رو سراغ دارم که...بهش میگن "دانشکده علوم اجتماعی"!بله درست شنیدین!"دانشکده"اونم از نوع "علوم اجتماعی"ش!اونم از نوع "علامه طباطبایی"ش!
حالا بشنوین از کاربریهای مختلف این دانشکده!
۱.تعلیم و تعلم!(گوش شیطون کر!!!)
۲.انجمن ریاضیدانان جوان(البته این لفظ جوان برای افرادی که اخیرا یه سری به دانشکده زدند ممکنه یکم شبه بر انگیز باشه:)چون افرادی که اونجا هستند از همه گروه سنی هستند غیر جوان!!!)
۳.علامه شاپ!!(یه سری افراد کاملا ناشناس و کاملا غیر دانشجو و کاملا بیلبورد!خهت گذران اوقات شریف اونجا پرسه میزنند!شایدم واسه اینه که چاییش ۱۰ تومان ارزونتر از...شاپهای دیگه است!)
۴.موزه حشره شناسی!!!(یک حشره پرنده به این هوا!جدیدان رویت شده اونم کجا؟!تو بخش پایان نامه ها!حشره که خب همه جا هست ولی این نوعش مخصوص علامه شاپ خودمونه!)
۵.سالن انتظار(مامانای همون ریاضیدانها در سانس های مختلف تو حیاط دانشکده به انتظار نابقه هاشون میشینند.صحنه جالبه آدم یاد "مدرسه مادر بزرگها"میفته!:))
خلاصه اینکه کلی بهره وریمون رفته بالا!حالا هی بگین برنامه ریزی نداریم!اینا همه برنامه!بده؟
با کمال میل پذیرای نظرات جالب دوستان عزیزم در جهت ارتقای کمی بهره وری های نامبرده میباشیم...:)
یا حق
با یکی از دوستام داشتیم راجع به پایان و سرانجام روابط عاشقانه ای که این روزا تو جامعه زیاد میبینیم صحبت میکردیم.اون دوست عزیز میگفت:"به نظر من رابطه ای که در جریان یک دوستی تبدیل به عشق میشه خیلی گرانبهاست و از هر نوعش که باشه ارزشمنده ولی چیزی که این وسط مهمه اینه که این عشق تو یه رابطه دوستانه بوجود اومده و در یک شرایط خاص که خیلی متفاوته از زندگی مشترک!"
در ادامه صحبتمون به یه نتیجه مشترک رسیدیم که عشقی که تو رابطه دوستی هست نمیتونه چندان پشتوانه خوبی باشه برا زندگی مشترک!چون خواه ناخواه در مسیر زندگی و به مرور زمان وقتی درگیر عقلانیتهای زندگی میشه اون عشقی که به خاطرش اون زندگی شکل گرفته بوده از بین میره!هر چقدر هم که بخواهیم عاشقانه زندگی کنیم ولی بازم خیلی از عوامل مانع میشن!مخصوصا عوامل بیرونی مثل خانواده ها و... .
شاید یکی دیگه از دلایل این اتفاق تغیر نقش باشه.تغیر نقش دوست بودن به همسر بودن!از اولین آموزه های جامعه شناسی اینه که هر نقشی به تبعش یک سری وظایف و تکالیفی رو میطلبه.پس اینجا هم میتونیم بگیم تغیر نقش باعث میشه روابط و نوعشون هم متفاوت بشن از قبل ویک رابطه عاشقانه تبدیل بشه به یک رابطه عاقلانه!
احتمالا اگه بخواهیم اون عشق پایدار بمونه نباید با عقل درگیرش کنیم؟؟!
یاحق
تقریبا خیلی وقته که نتونستم پست جدیدی بنویسم.چند تا سفر بسیار خوب پیش اومد که فرصت این کارو ازم گرفت.
خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی...اما...اما...
سفر اول رو رفته بودم که یه جورایی از حال و هوای همون دغدغه هام یکم خلاص بشم و به قول استاد(...)گفتنی!به خودم "تنفس"داده بودم!
اما...اما...چشمتون روز بد نبینه!چند روزی که خونه ی یکی از دوستان دعوت بودم مرتب صحبت از دغدغه های مشترک زنانه میشد و نقطه تمرکز بحثمون هم در مورد همسایه ی طبقه بالای همین دوست عزیز بود که...
حدس بزنین!خوب حدس بزنین دیگه!...
باور کنین نمیدونم یا بهتر بگم نمیتونم راحت بیانش کنم!۹ سال از زندگی مشترک ۲نفره و ۶سال از زندگی ۳نفره طبقه بالایی ها میگذشت!اونجور که دوستم تعریف میکرد:"از همون روز اولی که اینجا ساکن شدند هفته ای نبود که این زن از شوهرش به بهانه های احمقانه ی مختلف کتک نخوره!حتی وقتی باردار بوده!حتی وقتی به بچه یک ماهش شیر میداده!شاید بعضی هاتون فکر کنین که لابد من دارم شلوغش میکنم!یا بگین یه سیلیه ناقابلم میشه کتک!ولی نه!از این خبرا نبود!وقتی آثار کمربند(نماد قدرت مردانه!!!!)رو بعد از ۲ماه رو تنش میدیدم باورم نمیشد!
نه نه اشتباه نکنین!میدونین چی باورم نمیشد؟علت کتکها!سکوت اون زن!البته تا حدی دلیل سکوت اون زن معلومه!جمله همیشگی وتکراری"به خاطر بچه ام"!!!نمیدونم چرا اون مرد حس پدرانه ای به اون دختر ۶ساله نداره؟!این بچه فقط مال اون زنه؟!
و اما دلیل این به اصطلاح "ادب کردن "ها!خیلی عجیب بود!خود اون زن میگفت:"اون شب با برادرم تماس گرفته و برادرم جواب تماسشو نداده چون توی یک جلسه مهم کاری بوده"!!!و بازم از زبون همون زن:"وقتی اومد خونه جواب سلام خسته نباشید منو با داد و هوار داد که چرا داداشت به من توهین میکنه؟!!!دیگه حالا جواب تلفن منو نمیده؟!.....بعدشم ضربه های کمربند و ...!"
خوشبختانه این بار به حمایت اطرافیان برای شکایتش به مراجع( )قانونی مراجعه کرده بود!اونم خودش داستانی داره!برخورد قانون با همچین برخوردی!شما چی فکر میکنین؟
در قبال اعتراض به اینکه نفقه نمیگرفته:"همون لباسی که میپوشی و غذایی که میخوری میشه نفقت!چه پر توقع!!!"
و در قبال اعتراض به آزار جسمی:"ببین خانم محترم یا به فامیلت بگو تو زندگیت مداخله نکنن یابشین توخونت بازم کتک بخور!!!"
اینم از حمایت به اصطلاح قانون ( )!
.....
نمیدونم!واقعا نمیدونم کجا داریم زندگی میکنیم؟خبر نداریم دوروبرمون جی میگذره!البته بدونیم هم کاری از دستمون بر نمیاد!
چند تا سوال واسم پیش اومده دوست دارم بدونم نظر شماهارم!
سرنوشت اون زن چی میشه؟تا آخر عمر بسوزه و بسازه؟جدا بشه؟یا...؟
سرنوشت اون دخترک ۶ساله که به اختیار خودش نیومده تو این دنیا ولی مجبوره ببینه همه ی این ناپاکیهارو!سرنوشت اون چی میشه؟میشه بچه طلاق؟یا بچه...؟
اینم از سفری که قرار بود بدون دغدغه باشه...
کاش...کاش دنیا قشنگتر بود...


