بازیچه که نیست!
خوب فکر کن!
انتخاب!
فقط یه بار فرصت زندگی کردن داریا!
برنامه ات واسه زندگیت چیه؟!
اصفهان؟!
تهران؟!
می خواهی چیکار کنی؟!
یه عمره!
....!
اینقدر استرس دارم که...!
یا حق
نمی خوام بازم مثل همیشه بهونه ها و شاید بهتر بگم دلایل تکراری قبلی رو واسه آپدیت نکردن بیارم چون میدانم و میدانید...
آره دوباره اومدم اصفهان...این دفعه هم خوبه هم بد!البته بد!نه به اون مفهومی که فکر میکنین!این "بد" ی که میگم پس لرزه های یه اتفاق تکون دهنده ایه که هفته پیش افتاد و خیلی شکه ام کرده و شاید یه جورایی هنوزم نمیخوام یا بهتر بگم نمیتونم باور کنم...
یه لحظه...یه چشم به هم زدن...یه ثانیه غفلت...یه رویای بی موقع...جاده...شب...سیاه...تاریک...جاده...اطهر...ماشین...خواب...سپهر...یه لحظه...ماشین...حبیب...حبیب...اطهر...سپهر...چپ کردن...ا
یبهوشی...بیابون...شب...سیاه...اطهر...ماشین...سپهر...جاده...تنها...آمبولانس...قزوین...حبیب...اطهر...تاکستان...تنها...شب...۱۲.۳۰...بیهوش...بیهوش...کما...کما...حبیب...حبیب...وای خدای من...!
من...تهران...۷.۳۰ صبح...اس ام اس...اطهر...چپ کردیم...جاده...خواب...حبیب تو کما ست...سپهر اتاق عمل...خودمم...خودمم...وای خدای من...!
آره...آره...خواهرم با حبیب و سپهر بهد از عقد محمد(برادرم)رفتند تبریز . تو راه برگشت...تو قزوین...وای خدای من...
سپهر الان اینجا پیش من نشسته!تمام این یک هفته داشتم به این فکر میکردم که این کوچولوی ۴ ساله چه جوری الان زنده است و من چه جوری میتونم شکرش رو بجا بیارم؟
حبیب تا دیشب تو آی سی یو بود...فکر کنم الان اوردنش تو بخش...یه جورایی حافظه ی کوتاه مدتش رو از دست داده...خدای من...
اطهر هم...اطهر...هر چند هر کس نیگاش میکنه میگه خدا رو شکر سالمی...ولی...اتفاقایی که افتاد و داره میفته و تنها ناظرش اطهر بوده و هست نمیدونم چه بلایی سرش آورده!اصلا نمیشه باهاش حرف زد...داغونه...داغون داغون...
دعا کنین براشون...


