تبليغاتX
مشق شب
مشق شب

در تمام لحظه هایم هیچکس
خلوت تنهاییم را حس نکرد...
نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
هر سال به این موقع که میشه تا فردا شب به این موقع ها بشه گوش به زنگ و منتظرم تا ببینم چند تا از دوستام یادشونه که...؟!چند تا از فامیل یادشونه که...؟!
ولی به خدا تنها توقعم اینه که یادم باشن و یادشون باشه!
همین...
از امسال به بعد به جز تولد زمینیم که امشبه یه تولد آسمونی هم دارم یا بهتر بگم "داریم" که شب یلدا بود...از امسال هر سال دو بار متولد میشم...
ساعت 12:55 دقیقه بامداد روز 24 دیماه 1385 ...!
55 دقیقه گذشته...!
23 ساعت و 55 دقیقه مونده تا فردا بشه...!

نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
شب یلدای امسال واسه من با یلداهای سالها قبل خیلی فرق داشت با اینکه این چند سال تهران بودنم خاطره ی یلداهای خوبی رو واسم ساخت ولی یلدای امسال یه چیز دیگه بود...

 درازی شب چله ی امسال رو با تمام وجودم حس کردم چون با یه پیوند یلدایی درازاش واسم ابدی شد...

 

نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |