تبليغاتX
مشق شب


دلم گرفته از این روزها...دلم تنگ است...

خدایا آخه مگه من چیکار کردم؟

ها؟

از همه اونایی که دوستشون دارم حرفایی میشنوم که اصلا دوست ندارم...!

آخه من نمیخوام این حرفارو بشنوم...اونم از(....)اونم از(....)!

خدایا!

خدایا!

چرا آخه؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



نمی دونم چرا با اینکه میدونم اینجا(مشق شب) خبری نیست ولی تا آنلاین میشم زود میام اینجا و بازم با اینکه میدونم تا آخرشم خبری نمیشه تا لحظه آخر که آنم این صفحه رو نمیبندم!!!!

نمیدونم چرا؟

شما میدونین؟

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



 

                                     معرفت  "در" گرانیست به هر کس ندهندش!

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



هر سال موقع محرم و مخصوصا تو این روزای اولش یه حال و هوایی پیدا میکنم...نه نه!اشتباه نکنین!منظورم حس و حال عرفانی و حزن و از این چیزا نیست...

 از وقتی که تهرانم کلی خاطره از گوشه و کنار تهران(این شهر خوب لعنتی)...کلی یاد از آدمای مختلف...و خلاصه یه دریا حرف و فکر و یاد و خاطره دارم آخه هر کدوم از این یادها و خاطره ها و آدمهایی که میگم یه جورایی به ماه محرم ربط دارند و حس و حال این روزا...

ولی حیف که صاحبای هیچکدومشون نیستن دیگه...! تا خاطره هامو باهاشون زنده کنم...!

ودست آخر من میمونم و دلتنگیهام و این خاطره ها و کسایی که این روزا به اسمشون قلم خورده که مثل هر سال بشینم با خودم فکر کنم که...

به عبارت دیگه حالا"علی مونده و حوضش"و ماهی قرمزای تو حوضش...

التماس دعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  |