تبليغاتX
مشق شب


پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم!

برگی حکم داشتم!

و دیگر هرچه داشتم ضعیف بود و پایین!

بازی شروع شد!

او جاکم بود و من محکوم!

همه برگهایم رفتند وفقط سه برگ بیش نماند!!

برگی از جنس وفا رو کرد!

من بالاتر آمدم!

بازی دست من افتاد!

عشق آمدم!


با حکم عشوه و ناز برید!

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش!

زندگی...

حکم پایین من بود!

و من باختم!

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش              بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



چقدر سخته آدم نتونه خیلی چیزا رو هضم کنه!
نتونه قبول کنه که همه آدما دوست نیستند!
همه آدما...
و سختتر از اون اینه که بعد از 4سال یا به عبارتی1460 روز بفهمه اشتباه کرده که نگران کسی بوده که خودش اصلا...!
از دیشب تا حالا دارم میترکم!از افسوس!از...!
از خودم بدم میاد!
چرا من 4سال نگران رابطه ای بودم که ...!
نه! نه!نمیتونم باور کنم...!
باورش سخته!
4سال دوستی و دست رفاقت دادن رو باور کنم؟!
اس ام اس هاش رو؟!
یا وبلاگش رو؟!
خدایا دارم دیونه میشم!
یعنی اونا تمام این مدت با هم بودند و من و بقیه نمیدونستیم؟!
نه !نه!نمیتونم باور کنم!
خیلی نامردیه!
کاش کابوس بود!
چی میشد اگه مثل سحر می اومد و با اشکی غریب ولی از جنس اشکای شبهای دلتنگی و جدایی بهمون میگفت :"محسن قراره بیاد خواستگاریم"!
غیر از این که ماهم هممون خوشحال میشدیم و تحسینش میکردیم به خاطر صبرش و عاشق بودنش؟!
ولی این یکی خیلی نامردیه!
خیلی...!
معرفت در گرانیست به هر کس ندهند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  |