تبليغاتX
مشق شب


چه جالب!

امروز وقتی داشتم وبگردی میکردم اتفاقی تو سایت سید محمد خاتمی برخوردم به پیامی که به مناسبت 50سالگی دکتر شکر خواه سالگی دکتر شکر خواه  داده بودند!دکتر شکر خواه عزیز از اساتید برجسته علوم ارتباطات و همچنین عضو هیئت علمی دانشکاه علامه طباطبایی هستند!

من با ایشون کلاس نداشتم ولی دورادور وصفشون رو زیاد شنیدم!

گرچه این پیام مربوط به یک سال پیشه ولی برای من جالب بود و به هر حال من امروز از اون مطلع شدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



عروسک کوکی!

علامه بلاگ!

تغییر برای برابری!

رادیوی فارسی دویچه ووله!

سلام دموکرات!

و از همه جالبتر زنستان!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



امیر یعقوبعلی رو هم دیروز تو پارک اندیشه دستگیر کردند!

خیلی جالبه!

چه برخوردای مسالمت آمیزی!

لینکهای مربوطه!

الناز(عروسک کوکی)!

حقوق بشر!

عسل!

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



دلارام دوست و همدانشکده ای منه!

نمیدونم شاید نتونین تصور کنین وقتی خبری که الناز راجع به اون تو وبلاگش نوشته بود رو خوندم  چه احساسی بهم دست داد!

آخه چرا؟

شرکت تو یه تجمع حتی غیر قانونی اینه  نتیجه اش؟

خدایا نمیتونم باور کنم!

وقتی واسه اینکه مطمئم بشم با ناباوری از دکتر احمدنیاسوال کردم و ایشون تائئی کردند!دیگه زبونم بند اومده بود!

نمیدونم چی باید بگم فقط میدونم که ۲سال و ۱۰ماه حبس و ۱۰ ضربه شلاق نمیتونه عادلانه باشه!اونم در مقابل کار نکرده!اونم در مقابل جرم نادانسته!

نمیدونم...!

این همه دزد دارن تو این مملکت راست راست راه میرن بدون اینکه کسی کوچکترین اعتراضی بکنه!بدون اینکه یکبار مجازات دزدی طبق قانون و شرع انجام بشه!بدون اینکه یه دزد "قطع ید"بشه!

اونوقت!

دلارام؟!

۱۰ ضربه شلاق؟!

اینا نشونه حرمتیه که به جوونها و زنها میزارن؟

شلاق؟!

دلارام فقط ۲۲ سالشه!

خدایا باورش سخته!

کاش خانم شیرین عبادی بتونه کاری کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



بهترین نعمتای دنیا  یه خونواده ی خوبه!که من دارم!از پدر و مادر گرفته تا همسر و خواهر و برادر!

توی این یک هفته ای که گذشت نعمت وجود همشون بهم دوباره ثابت شد!فهمیدم که چقدر خوبه که هستن!

مخصوصا پدر و مادرم!که با لطفشون همیشه منو شرمنده کردند!

خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم چقدر منو درک میکنن و کمکم میکنن که تصمیم بگیرم!

چقدر خوشحالم که هستن!

و از خدا میخوام که منو هیچ وقت از نعمت وجودشون بی بهره نکنه!

تا آخر عمر مدیون محبتاشونم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



یکی از برگه هامو رو کردم!و باختم!نه به اون معنا که شما فکر میکنین!این باخت عین برده!

ولی...!

ولی یه چیزی تو دلم مونده و اون اینه که ...

اینه که دل مامان و بابامم به دست بیارم!

از دیشب با وجود اوضاع بد داخل خونه!ولی تونستم منطقی باشم و تصمیم بگیرم!تصمیم بگیرم که جشن عروسی نگیرم تا دل یه فامیل عزادارو شاد کنم!

ولی حالا من موندم و انتظار...!

انتظار یه برگه از طرف مقابلم!

که منم بتونم با اتکا به اون دل مامان و بابامو شاد کنم!

من خودم قمار بازیو از بهشت یاد گرفتم!

ولی این دفعه امیدوارم یه برگه خوب واسم رو کنه!

مطمئنم...! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



اینقدر گریه کردم که چشمام به زور صفحه مانیتور رو میبینه!

مغزم داره سوت میکشه!

اگه ازدواج بچه ام بخواد منو اینقدر بهم بریزه هیچوقت بچه دار نمیشم!

خدایا چرا هیچکس حرف منو نمیفهمه؟!

حتی بهشتم هم نمیفهمه!

من طاقت اشکای مامان و بابام رو ندارم!

دارم دیونه میشم!از وقتی اومدم هر بار مامانم نگام کرده یه جوری نگاشو دزدیده!

امشب دیگه دلشو زد به دریا!

میگه سعیده طاقت دوریتو ندارم!بعد زد زیر گریه و از اون موقع حالش بد شده افتاده یه گوشه رو تخت!

خدایا من بهشتمو دوست دارم!

تورو خدا بگین چیکار کنم؟!

نمیدونم چیکار کنم!

خدایا خودت یه فرجی کن!

اگه میخوام برم تهران فعلا واسه اینه که میخوام درسمو بخونم ...ادامه تحصیل بدم و مامان و بابام رو خوشحال کنم!

ولی میترسم با این حالی که دارند...هیچوقت...!

میترسم یا اونا طاقت نیارن یا من!

به هرکیم که میگم میگه:"این رسم روزگاره"!"عادت میکنن"!و...!

به چی عادت میکنن؟به نبود من؟!

مامان و بابام رو هم دوست دارم!

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  |