این روزها بد جور یاد روزهای زندگی دانشجویی و خوابگاه کردم!دلم لک زده واسه یلداهای خوابگاه!شبهای احیا!دهه محرم!شبای امتحان و هزار یک خاطره تلخ و شیرین دیگه!
دلم لک زده واسه دوستیها و رفاقتهای اون روزها.روزهایی که بد و خوب گذشتند و فقطخاطره هاش موندن با بعضی از صاحبهای اون خاطرات!
تو این چند روزی که از تهران و قیل و قالش دور بودم فکر میکردم که چرا دوستیها و رفاقتها اینقدر بی ارزش شدند؟وقتی اون دوران رو سژری میکردیم بدون رابطه هامون نمیتونستیم دووم بیاریم چون تنها میشدیم!چون تنها میموندیم ولی الان که اون دوران تموم شده به راحتی میتونم بگم از تقریبا ۲۰-۳۰ تایی که باهم دوست بودیم حتی شماره۱۰ تاشونم به زور داشته باشم و با بیشتر از ۵--۶ تاشون رابطه آنچنانی هم ندارم.
البته این قضیه فقط شامل من نمیشه واغلب دوستامم به این قضیه معترفتد!
کاش...
همه حرف دلم با تو همین است که
"دوست"!
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟


