تبليغاتX
مشق شب


این روزها که زیاد در مسیر باد زندگی هستم و مدام از جایی که باید باشم پرانده میشوم به این طرف و آن طرف تنها چیزی که مدام جلوی چشمم است این بیت:

"خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر"

این روزها مانده ام بین این علامتها که کدامیک مناسبتر است برای  پایان این بیت :

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر(.) 

یا:

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر(!)

یا:

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند  هیچش  الا   هو س   قمار    دیگر(؟)

این روزها دلم خیلی ساکت است...وفقط به تنها نوشته ی این دیوارهای بنفش مینگرد و می اندیشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



چه آدمهایی...

چه"اشرف مخلوقاتی"...

لابد هممون هم به خودمون افتخار میکنیم برای حمل این "بار امانت"...

دست مریزاد "آدم"...!

تبارک الله!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



خداییش تا حالا تهران همچین آسمونی به خودش دیده؟!

حتی تو تعطیلات عید که خالی از سکنه میشه؟!

جاده زندگی پیچید و پیچید تا رفت سمت اصفهان!

امروز با بهشت میریم اصفهان!

دلم میخواد هیچ وقت برنگردم تو این "شهر خوب لعنتی"!

آی از دست تو  ای" شهر خوب لعنتی"!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  | 



نشد آنطور که میبایست و شاید!

ولی مهم نیست!

خدا هست!لای این شبوها و...

فردا روز دیگری است!

زندگی باید کرد!

پی نوشت:امیدوارم شعار نداده باشم و واقعا زندگی کنم! و بگذارم آنها که دوستم دارند و دوستشان دارم زندگی کنند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  |