این روزها که زیاد در مسیر باد زندگی هستم و مدام از جایی که باید باشم پرانده میشوم به این طرف و آن طرف تنها چیزی که مدام جلوی چشمم است این بیت: "خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هو س قمار دیگر" این روزها مانده ام بین این علامتها که کدامیک مناسبتر است برای پایان این بیت : خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هو س قمار دیگر(.) یا: خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هو س قمار دیگر(!) یا: خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هو س قمار دیگر(؟) این روزها دلم خیلی ساکت است...وفقط به تنها نوشته ی این دیوارهای بنفش مینگرد و می اندیشد! چه آدمهایی... چه"اشرف مخلوقاتی"... لابد هممون هم به خودمون افتخار میکنیم برای حمل این "بار امانت"... دست مریزاد "آدم"...! تبارک الله! خداییش تا حالا تهران همچین آسمونی به خودش دیده؟! حتی تو تعطیلات عید که خالی از سکنه میشه؟! جاده زندگی پیچید و پیچید تا رفت سمت اصفهان! امروز با بهشت میریم اصفهان! دلم میخواد هیچ وقت برنگردم تو این "شهر خوب لعنتی"! آی از دست تو ای" شهر خوب لعنتی"! ولی مهم نیست! خدا هست!لای این شبوها و... فردا روز دیگری است! زندگی باید کرد! پی نوشت:امیدوارم شعار نداده باشم و واقعا زندگی کنم! و بگذارم آنها که دوستم دارند و دوستشان دارم زندگی کنند!

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت
7:35 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت
12:4 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت
2:32 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
نشد آنطور که میبایست و شاید!
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت
1:33 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |


