چنان وحشت کردم که از ترس جیغ بنفشی کشیدم و زدم زیر گریه!
قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم...
دست به دامن تلفن شدم...
ولی کسی کاری نمیتونست بکنه!
تا اینکه بالاخره دست به دامن عمو مهدی(عموی نعیم )شدم...خیلی خجالت کشیدم ولی چاره ای نبود...
اون بیچاره وقتی حال زار و نزار منو دید دلش واسم سوخت...
حالا به نظر شما من باید روم بشه دیگه ببینمش؟
---------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: اینقدر ازش میترسم که با اینکه عکسشو سرچ کردم ولی ترسیدم بذارمش این بالا!
:(
اما دیشب چه شبی بود!
آرام آرام در آغوشش خوابیدم و دیگر هیچ...

یک نفر در دل شب ،
یک نفر دردل خاک،
یک نفر همدم خوشبختی هاست،
یک نفر همسفر سختی هاست.
چشم تا باز کنیم، عمرمان می گذرد ما همه همسفریم؛
اما تنهايي پايان قصه ي ماست!

چقدر میچرخد!
سرنوشت را میگویم!
بازی سرنوشت را!
یادت هست بار آخر که آمدی همه دغدغه مان شده بودسایت www.sanjesh.org!
ولی از اینجای قصه به بعد تمام ماجرا عوض میشود!...
تومیروی و من می مانم!
گویا این آخر قصه است...
به سلامت رفیق!
این روزهامو بعضی از دوستام خیلی تحت تاثیر گذاشتند!
تاثیرهای مثبت!
از اون هفته که دوستام رو خونمون دعوت کردم!خنده ها و شادیها و قهقهه های یکیشون اینقدر منو تحت تاثیر قرار داد که با خودمون(من و بهشت) گفتیم:"خوش به حالش...چقدر شاده"!
وسعی کردم بیشتر فکر کنم و
۱ـمثبت باشم!حتی اگه فکر میکنم دارم خودمو گول میزنم!
۲ـبرای آدمای دور و برم اندازه خودشون ارزش قایل باشم!نه بیشتر!
۳ـفضای مغزم محدوده بنابر این هر چیزی و هر کسی نمیتونه توش جا داشته باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
ممنونم فاطی خانوم!:)

