ما را کرامت تو گنهکار کرده است! در مقابل سنگ کاغذ قیچی روزگار! اونایی که اونقدر کوچیکند و ریز که چون چشماشون کوچیکه به ناچار بقیه رو هم کوچیک میبینن! اونایی که اونقدر تو سری خوردن که به ناچار تو سری زدن به بقیه شده عادتشون! اونایی که خیلی زود خوبیا رو فراموش میکنن! اونایی که اونقدر حقیرد که... اونایی که خوب بودن براشون عادت و خوبی کردن وظیفه حساب میشه! اونایی که اونقدر غرق نعمتای ناچیز دنیا میش که یادشون میره "این امانت چندروزی بهر روزی" دست اوناست... آهای! ایکاش تو جزو اون خیلیا نباشی. من که خودم کلی ازش خاطره داشتم و دارم! این چند روز اقامتم در اصفهان به محض اینکه چشمم افتاد به خط قدیمیم از غفلت صاحبش اسثفاده کردم و بههمه دوستامکه اونا هم با این خط خاطره داشتند کلی اس ام اس دادم و یه دلی از عزا درآوردم... شعله...ندا...سحر...شیوا...و خلاصه همه! و خلاصه کلی خاطره برام زنده شد از روزهای بودن تو اون شهر لعنتی! همه خاطراتمو دوست دارم حتی اکه الان دیکه متعلق به اونا نباشم... همه اولینها یی که تجربشون کردم... و همه آدمهای غریبه و آشنایی که متعل به اون خاطراتند... --------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: ـ صاحب فعلی این خط بد بخت شد چون صفرای قبضش زده بالا... ـ اون تیکه اولینهایی که تجربشون کردم یک سرقت ادبی بود از شاعر معاصر و جوانی به نام "آقای ابراهیمیان"! که البته از نوادر این خاندان هستند... :)) ـ تکذیبیه! این عکس جواد هیچ شباهتی به گوشی بنده ندارد(دور از جون شیوا خانم تا دو سال پیش) و تلفن همراه اینجانب ۷۷۱۰ میباشد! مامان جونم هنوز نرفته دلم اینقدر تنگ شده که نگو... نمیگم کاش اینجا بودی چون جات بهتره... کاش ما اونجا بودیم...

تنها گناه من طمع بخشش تو بود!
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت
12:1 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
باید کوه باشم این روزها...
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت
0:31 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت
0:32 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
اونایی که حداقل ۴-۵ ساله منو میشناسن شماره ...۰۹۱۳۱۳۳منویادشونه!
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت
4:20 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت
3:15 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی|


