من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو * * * سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو * * * دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت: آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو * * * گفتم: ای عشق من از چیز دگر میترسم گفت: آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو * * * من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو * * * قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو * * * گفتم:ایدل چه مهست این؟ دل اشارت میکرد که: نه اندازهی توست این بگذر هیچ مگو * * * گفتم: این روی فرشتهست عجب یا بشراست؟ گفت: این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو * * * گفتم: این چیست؟ بگو زیر و زبر خواهم شد گفت: میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو * * * ای نشسته تو در این خانهء پر نقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو * * * گفتم: ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟ گفت: این هست ولی جان پدر هیچ مگو
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت
4:9 بعد از ظهر توسط ....| |


