تبليغاتX
مشق شب


امروز صبح وقتی نعیم رفت و من مشغول کارهای خانه شدم و در همین حین وقتی ظرفهای شسته را جمع میکردم متوجه وجود یک "سوسک" شدم درون یک کاسه!

چنان وحشت کردم که از ترس جیغ بنفشی کشیدم و زدم زیر گریه!

قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم...

دست به دامن تلفن شدم...

ولی کسی کاری نمیتونست بکنه!

تا اینکه بالاخره دست به دامن عمو مهدی(عموی نعیم )شدم...خیلی خجالت کشیدم ولی چاره ای نبود...

اون بیچاره وقتی حال زار و نزار منو دید دلش واسم سوخت...

حالا به نظر شما من باید روم بشه دیگه ببینمش؟

---------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: اینقدر ازش میترسم که با اینکه عکسشو سرچ کردم ولی ترسیدم بذارمش این بالا!

:(

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط سعیده نورمحمدی  |