تبليغاتX
مشق شب - مرگ خورشید!
مشق شب

پدر هم رفت!

رفت پیش مادر!

اگر ارامم و گریه نمیکنم چون میدانم  انقدر خوب و بزرگ بودی که در جایی جز بهشت جا نمیگیری!

سلام من را برسان به همه انهایی که میدانم در انتظارت بودند!

مطمئنم که دیگر نه کمرت درد میکند و نه چشمانت که در این یک سال  و اندی که داغدار  بانویت بودی خشک نماند!

نمیدانم چه بگویم که غم تو انقدر بزرگ است که زین پس برای پدرم گریه میکنم که تو را ندارد! که ریشه ۹۷ ساله اش را از دست داده!

پدر تسلیت باد بر تو غم فقدان مردی که "مرد" بود، مردی که تمام زمان حسرت بیسوادیش را خورد  ولی نمیدانست که چه بزرگ معلمی است برای ما!

هنوز تک بیتهایش در گوشم زمزمه میکند! و لحظه هایی که تو پدر ! با حلقه ی اشکی در چشم میگفتی  ضبط کنید لحظه های شاعرانه این ابر مرد را!

نمیدانم چه بگویم! ولی غمت غم فراق نیست ! غمی است که بر در دل میکوبد و انگار به اسطوره شدن نزدیکت میکند!

آنقدر از بزرگی و مردانگی و دیانتت آموخته ایم که برای نوادگان تو باز گو کنیم... ولی نه به گمانم که تاریخ به خود ببیند چنین مردانی را به این زودیها!

خدایتان بیامرزاد! هر دویتان را که با موهای سپیدتان برکت بخت و زندگیمان بودید!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: حالا دیدید تو پست قبلی  از چه اتفاقایی تو این سال جدید میترسیدم؟

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |